خرید بک لینک
یه روزایی تو زندگی هست که آدم با دست خالی دلش میخاد هزار تا کار بکنه ولی....

به نظرم تنها چیزی که این روزها گیج و سردرگم آدمی روبه حالت نرمال میرسونه اینه که دار و ندارت و

برداری بری پشت میز پوکر بشینی و یا ببری و هر هزارتا کاری رو که دلت میخاد بکنی و یا ببازی و خیالتو راحت کنی که دیگه غلط میکنی دلت هزارتا کار بخاد...خلاص

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 19:17

هفده سال پیش که آب مروارید چشم بی بی را عمل کردیم هم غصه آن بانداژ بوقی شکل روی چشمش را خورودم هم خوشحال شدم به بازگشت چشمانش...باید اعتراف کنم آب مروارید مشمئز کننده است اما نه به اندازه پادرد گاه و بی گاه مادر و نه به اندازه سکته قلبی که عزیزم را برد و نه به اندازه ام اس ک از ده سال پیش اولین نطفه اش را نسترن به ذهنم تزریق تا الان که فاطمه وسط آن است و نه به اندازه پاره شدن رگی که دوستم را سال ها مثل یک تکه گوشت سر جا انداخت و نه به اندازه هر کوفتی که بخواهد هر عزیزی را برای هر کسی به راه نا امیدی بکشاند...نه به اندازه آن ها...اما آب مروارید،این لعنتی این بیما

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 0:16

زندگی یه وقتایی یه دو راهی های عجیبی...دو راهی هایی که هرجفتش به یک اندازه باهات بازی میکنه انگار وسط جنگ با رفیقت زیر بارون تیر داری با تمام توان می دویی تا برسی پشت سنگر.وقتی میرسی چپ و راستت و نگاه میکنی.نیست.بله...تنهایی ...رفیقت خورده زمین و زیر بارون تیر گیر افتاده.زیر بارون تیری که حتا سرتو از سنگر نمیتونی بکشی بیرون...بری همراه رفیقت می میری.بمونی ،مرگشو میبینی و زنده می مونی.زنده می مونی شبیه یه مرده متحرک.لحظه ی غریبیه.همه تن،جسم و روح حرکتی اما دریغ از تکانی....من میگم زندگی یه بازیه.نمیتونی ببری ولی میتونی خوب بازی میکنی .کاری که همه این سال ها سع

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 22:01

حسد،کینه،نفرت،بداخلاقی،بی احساسی...را در بعضی از آدم ها نمی شود از بین برد.اگر خیلی مدیر باشی میتوانی کنترلشان کنی اگر نباشی باید سوخت و ساخت و...مرد.

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 22:00

ما ز یاران چشم یاری داشتیم خودغلط بود آن چه میپنداشتیم تا درخت دوستی کی بر دهد. حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم گفت و گو آیین درویشی نبود. ور نه با تو ماجراها داشتیم شیوه چشمت فریب جنگ داشت. ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم گلبن حسنت نه خود شد دلفروز. ما دم همت بر او بگماشتیم نکتهها رفت و شکایت کس نکرد. جانب حرمت فرو نگذاشتیم گفت خود دادی به ما دل حافظا ما محصل بر کسی نگماشتیم

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 22:00

گاهی وقتها هرچی فکر میکنم یادم نمی یاد دقیقن چی میخاستم

فقط تا جایی که یادم می یاد هرچی بود وسط داستان اینقدر حقیر نبودم

اینقدر که صدای شکستن استخوان های غرورم را گاه و بی گاه بشنوم...

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 22:00

دقت کنید...خاهش میکنم.

دقت کنید ...باور کنید و با بند بند وجود،با هر نفس،با ذره ذره جریان خون در رگ های تان

به داستان دوستی خاله خرسه ایمان بیاورید.دوستان احمق آفت روح و سرنوشت و زندگی

شما هستند

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 22:00

ساعت شش صبح.حمید رو شکم خابیده و داره تو واتساپ با دوست دخترش حرف میزنه.دستام روی پیشانیم گذاشتم و دارم چرت می زنم که صدای فندک حمید چرتم و میپرونه و میگم حمید یه نخ هم برا من روشن کن.همینطور که روشن میکنه میگه ده بیداری که! همینطور که سیگارو ازش می گرفتم گفتم مگه تو میذاری با این سرو صداهات.میخنده.پک میزنم رو سیگارم و میگم حمید تو اون داستان پدر و پسر و الاغشون تو بازار و یادته؟ کمی فکر میکنه و از واتساپش دست میکشه و میچرخه به طرفم و میگه: همون ک اول پسره سوار الاغ میشه مردم مسخرشون میکنن .بعد جاشون رو عوض میکنن باز مسخرشون میکنن .بعد دو نفری سوار میشن و...

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 22:00

همین یک ساعت پیش با کلی جنگیدن با خودم و این ذهن مزاحمم خابم برد هنوز نبرده زنگ در خانه به صدا در آمد در را باز کردم دایی دو قطبی بی خابم بود...آمد بالا و در حالی که از عصبانیت ام ترسیده بود پرسید آخی...دایی بی خابت کردم....سرم پایین بود و چشمانم را می مالیدم تا جلوی زبانم را بتوانم بگیرم...باز حرف زد..دیگر نمیدانم چه میگفت ..یکدفعه گفتم میدونی چیه دایی خیلی وقته نمیدانم باید با خود دیوانه ام بجنگم یا با آدم های دیوانه اطرافم.... زندگی ما آدم ها شباهت زیادی دارد به آن داستان شاملو در درها و دیوار بزرگ چین که همه داستان فقط میخاهد بگوید هیچ فراری از دست سرنوشت نی

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 22:00

بوی نا میدهد جهانم

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 22:00

یکی از دوستان میگفت حتا چند پک سنگین از ماری جوانایی که میتونه ذهن تورو در حد اوردوز سرگردان و پراکنده بکنه نمیتونه ذهنت رو در زمانی که روی یک نفر زوم شده و داره ذره ذره وجودتو تسخیر میکنه

رهایی بده....

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 22:00

صفحه بندی